تبلیغات کلیکی سامانه گوگل پلاس و افزايش بازديد
چتروم جرقه ايراني باكس كارت شارژ به قيمت دولتي و نمايندگي ايرانسل و همراه اول
ادبی - گروه اینترنتی جرقه ایرانی

گروه اینترنتی جرقه ایرانی
گروه اینترنتی جرقه ایرانی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سعید کریمی - دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

شعر مادر

 
آسمان
را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
 

 
خاک
را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
 

 
این جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
 
آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم
 
روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
 

 
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خنده ی اوچشمه ی آن
من ازان محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
 
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم
 
درپی عشق شدم
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

عشق روزی رهگذر می آید
 
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
 صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
 یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
 خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
نویسنده: سعید کریمی - یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

داستان رنگ تعلق – قسمت نهم



اسد که در زنده کردن خاطره های گذشته هرگز از این مرز فراتر نمی رفت از جا برخاست تا لباس بپوشد. کت و شلوار که اصلا حوصله نداشت بپوشد. به علاوه هیچ یادش نمی آمد تنها کراواتی را که دارد کدام گوشه کمد انداخته است. همان لباس همیشگی را پوشید. به ساعتش نگاه کرد. دیر نشده بود. تا رستوران چند دقیقه بیشتر راه نبود. می توانست پیاده در عرض ده دقیقه به آنجا برسد. در برابر آیینه به خود نگریست.

دنبال اسد سال های گذشته می گشت. رفته بود! با نظری انتقاد آمیز خود را برانداز کرد. چند رشته موی سفید باقی مانده بود که آنها را شانه کرد. یقه پیراهنش تمیز نبود. ولی او ندیده گرفت. همسرش مهری چندان بی ربط نمی گفت امروز اسد حقه ای زیر سر داشت. خاطره بازیافتن استالین هم خالی از لطف نبود و می توانست سرگرمش کند.

در صف شیر با کیف توری سفید محتوی شیشه های خالی ایستاده بود تا ماموریت محوله از طرف همسرش را انجام دهد. صف شیر طولانی بود و اسد خسته بر لب جوی آب نشست، مرد نسبتا چاق و چهارشانه ای که می شد موهای سپید سرش را دانه دانه شمرد سلانه سلانه و شیشه به دست از سمت مقابل ظاهر شد. او در صف خانم ها که تعدادشان – بر خلاف تصور رایج که معمولا خانم خانه دار را مسئول خرید برنج و سبزی و شیر می دانند – کمتر از آقایان بود، ایستاد. زن جوانی که بلافاصله بعد از او از راه رسیده بود به او تذکر داد که در صف مخصوص خانم ها ایستاده. زنان دیگر و حتی مردان هم که دنبال بهانه ای برای جار و جنجال بودند به حمایت از آن زبان به اعتراض گشودند. مردک، در حالی که با بی میلی جای خود را عوض می کرد، نگاهی به تعداد انگشت شمار خانم ها و نگاه دیگری به صف طویل آقایان انداخت و گفت:

- ببخشید. خبر نداشتم صف زن و مرد جداست.

و در حالی که به سوی صف آقایان می آمد با شوخ طبعی افزود:

- البته بنده چندان هم مرد مرد نیستم.

این شوخی جمعیت خسته را سرحال آورد و به خنده انداخت. اسد این صحنه را تماشا می کرد ولی باز هم در عالم هپروت بود. مردک با خونسردی رشک برانگیزی کنار او آمد. لب جوی ایستاد و شیشه های خالی را کنار جدول گذاشت. لباس او هم مثل اسد برق افتاده، چروک، خاک آلود و خشک از عرق بود. کفش های کهنه اش را قشری گرد و خاک پوشانده بود. کاملا آشکار بود که با بی قیدی لباس پوشیده است. جوراب های سفید رنگش از چرک خاکستری شده بود. دستمالی از جیب بیرون کشید و عرق پیشانی را پاک کرد و پرسید:

- جنابعالی نفر آخر هستند؟

- بله. و شما هم بعد از بنده هستید.

- اشکالی ندارد. همین جا تا ظهر می نشینم. بنده به نشستن لب جوی عادت دارم.

هن هن کنان تلپ لب جوی آب نشست و در همان حال گفت:

- غلام همت آنم که زیر چرخ کبود، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

اسد با شگفتی و شادمانی ای که سال ها و شاید قرن ها بود آن را از یاد برده بود گفت:

- استالین؟!

زنان و مردانی که غرغرکنان منتظر شیر بودند با تعجب به آن دو که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند خیره شدند. استالین از نردبام خبر داشت. شنیده بود که مدتی است از آمریکا برگشته و فعلا ماندگار است. آن وقت ایرج و اسد که هر کدام دو شیشه پر شیر در ساک خود داشتند با هم قرار گذاشتند که پنجشنبه – که امروز باشد – به یک چلو کبابی بروند و ایرج قول داد که نردبام را هم خبر کند. اسد به کلی فراموش کرده بود که این پنجشنبه منزل برادر خانمش مهمان هستند.

در چلوکبابی، استالین و سر اسد از دیدن نردبام ذوق زده شدند. نردبام مثل همیشه دراز و شل و ول بود. از شدت لاغری حتی درازتر هم به نظر می رسید. موهایش، گرچه مانند موهای اسد و ایرج نریخته بود ولی یک دست سفید بودند. بوی خوش ادکلن می داد.

به تقاضای آن ها، صاحب رستوران میزی در خلوت ترین نقطه سالن در اختیارشان قرار داد و فراموش نکرد که چندبار به آنان سر بزند. به قول استالین قیافه فرنگی مآب نردبام کار خود را کرده بود! مثل همه دوستانی که پس از سال ها به هم می رسند از پرسیدن راجع به دوستان مشترک دبیرستانی شروع کردند و بعد به خودشان رسیدند.

پیش از همه نردبام شروع کرد. او که پس از گرفتن لیسانس به آمریکا رفته بود، دکترای جامعه شناسی گرفته بود. اسد از او پرسید:

- ازدواج نکرده ای؟

- البته که کرده بود. با آب و تاب توضیح داد. یادتان می آید که همیشه زن ایدال من زن سفید و بور و زاغ بود؟

ایرج گفت:

- آره. با یک پرده گوشت.

- خوب، گرفتم. چهارتا بچه دارم و ... طلاق.

- دهه ....؟!

اسد و ایرج حسابی یکه خورده بودند. استالین پرسید:

- به همین سادگی؟!

- خوب بله، فراموش نکن ایرج جان که من از سیستم آمریکایی پیروی کردم. عشق، ازدواج، طلاق. خوب زن من هم آمریکایی بود. از آن درشت هایش هم بود.

نردبام نگاهی به چهره آن دو انداخت و چون به خوبی متوجه طنز تلخ خفته در سکوت مودبانه آنان شده بود بدون آن که پرسشی کرده باشند ادامه داد.

- مادر من که معرف حضورتان هست! از هیجده سالگی می خواست مرا داماد کند. ماهی یک دختر پیدا می کرد و عکسش را برایم می فرستاد. شاید باور نکنید حتی یک دفعه برایم نوشت: آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم؟! فروز بزرگ شده، قد بلند شده، خوشگل شده. بیا ایران او را بگیر و بردار با خودت ببر. دیگر چه می خواهی بهتر از این؟ دیده، شناخته. عکسی هم از فروز در جوف پاکت بود. از آن عکس های قدیمی سیاه و سفید تاریک مخصوص آن زمان. توی عکسی فروز شده بود عین دخترهای هندی، انگار سبیل هم داشت. من نوشتم این آب در کوزه بماند بهتر است. من به دنبال ایدال خودم هستم. من زن سفید و بور و زاغ می خواهم.

سپس دست در جیب کرد و عکسی رنگی از آن بیرون کشید و به دست آن دو داد. همسر سابق او بسیار چاق بود هیکل او آدم را به یاد گلابی می انداخت. موهای کم پشت سرش بلندتر از یک بند انگشت نبود. پوستش بسیار سفید و پر کک و مک و چشمان آبی کم رنگ بی حالی داشت. به نظر می رسید از خودش مسن تر باشد. ایرج گفت:

- این که بیشتر از یک پرده گوشت دارد!

بهرام با بی اعتنایی و بدون تعصب گفت:

- البته از اول اینقدر چاق نبود. بعد از بچه دوم ....

باز استالین که هنوز محو تماشای عکس بود بی اراده وسط حرف او پرید و گفت:

- فروز که بهتر بود!

اسد لبخند زد. بهرام پاسخ داد:

- خوب دیگر، اینطوریه. مرغ همسایه غازه.

استالین هم خندید.

- خوب پس عزب اوقلی هستی. دیدم همه زنان و دخترانی را که وارد رستوران می شوند با چشمانت اسکورت می کنی!

اسد گفت:

- به به، چلوکباب هم رسید. نردبام چند سال است یک غذای حسابی ایرانی نخورده ای؟

البته خودش هم دست کمی از نردبام نداشت. قصه استالین جالب تر بود. ازدواج کرده بود، هنوز هم با همسرش زندگی می کرد. به قول خودش دو پسر و یک دختر توی دامن سرکار خانم گذاشته بود. ادعا می کرد که همسرش دختر یک تاجر بوده.

- البته من همیشه می خواستم با عشق ازدواج کنم. در حقیقت عاشق هم بودم. خیلی هم سفت و سخت. ولی پدرم گفت پسرجان عشق یعنی چه. این مزخرفات یعنی چه؟ اهل مطالعه نیست؟ خوب نباشد. ببین آبگوشت را چطور می پزد. فرهنگ و تفاهم که نشد نون و آب. ازدواجم از روی مصلحت بود ولی ناراضی نیستم. او می پزد، من می خورم. زن بدی هم نیست. نه زشت است نه خوشگل از سر در رفته. بد اخلاق هم نیست. اتفاقا اهل مطالعه هم هست. مشتری پر و پا قرص صفحه حوادث روزنامه ها و آگهی های ترحیم است.

هر سه لبخند زدند. ایرج ادامه داد:

- یک نسبت دوری هم با هم داریم. راستی با تو هم نسبت دارند اسد، دختر خاله مادربزرگت است. دختر بدرالزمان خانم. یادت هست؟ پدرش وضع خیلی خوبی داشت. همان که اموالش را بعد از انقلاب مصادره کردند.



ادامه دارد ...



برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سید جواد

نویسنده: سعید کریمی - یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

داستان رنگ تعلق – قسمت هشتم


حالا دیگر اسد آرزو داشت شر روشنک را به نحوی از سر خود کم کند و پس از امتحانات ثلث سوم به تنهایی با ایرج و بهرام توی کوچه بنشیند و بتواند با خیال راحت چشمچرانی کند. ولی مگر روشنک دست بردار بود؛ دائم توی کوچه در میان دست و پای آن ها می لولید. در همین دوران بود که او هم به نوبه خود خیانتی را نسبت به اسد مرتکب شد و حسابی کفر او را بالا آورد.

مدتی بود که روشنک همکلاس تازه ای پیدا کرده بود که در کوچه بالایی زندگی می کردند. حالا که مدرسه ها تعطیل شده بود روشنک هر روز صبح و عصر هر دو پا را در یک کفش می کرد و به زور جیغ و داد و گریه از مادرشان اجازه می گرفت تا به خانه دوستش برود و با او بازی کند. البته یک منطق قوی هم داشت. چرا اسد با دوستانش بازی کند ولی او نباید حتی یک دوست هم داشته باشد؟ مادرشان مثل همیشه تسلیم شد.



روزهای اول صبح زود با غلام می رفت و نزدیک ظهر غلام بیچاره باید به دنبالش می رفت و او را برمی گرداند. ولی کم کم، وقتی که راه را که دور نبود به خوبی یاد گرفت به او اجازه داده شد که تنها به خانه برگردد. اسد در این مورد حامی او بود و می دانست تنها به این وسیله می تواند از شر روشنک خلاص شود. آخرین امتحان اسد، امتحان تاریخ بود.

شب امتحان تا ساعت یک بیدار مانده و پا به پای نادرشاه و آغا محمد خان اسب تاخته، همراه با شاه سلطان حسین آه و ناله کرده و سر به زیر تیغ جلاد سپرده بود. تا می توانست تاریخ تولد و وفات حفظ کرده بود و امیدوار بود به پاس این شب زنده داری در رکاب سلاطین – و به کمک وقایع و تاریخ های مهمی که روی مچ دست خود نوشته بود – حداقل یک نمره پانزده، شانزده به چنگ آورد.

صبح زود برخاست. کت و شلوار خود را پوشید و فراموش نکرد که یقه پیراهن سپید را، مطابق مد روز، روی یقه کت برگرداند. سر و صورت را صفا داد. هوای اواخر اردیبهشت ماه مطبوع بود. در شیشه در راهرو یکبار دیگر سراپای خود را برانداز کرد و به نظرش بی نقص آمد.

مادرش از پشت سر فریاد زد:

- فکر امتحانت باش پسر. فکر نان کن که خربزه آبست.

با بهرام و ایرج که مثل خود او ادعا می کردند حتی یک کلمه نخوانده اند به سوی دبیرستان رفتند. این آخرین امتحان چنان آنان را متوحش کرده بود که حتی دخترها را در صف اتوبوس نمی دیدند.

امتحان آن روز ظاهرا اثر ژرفی بر این سه جوان گذاشت زیرا هنگامی که فارغ از امتحانی که پشت سر گذاشته بودند، و خوشحال از سه ماه تعطیلی که پیش رو داشتند به خانه برمی گشتند، ناگهان به ذهن واقع بین نردبام رسید که وضع آن ها هم بی شباهت به سه یار دبستانی نیست.

بلافاصله بحث در خیابان به صدای بلند بر سر این موضوع در گرفت که کدامیک حسن صباح، کدام خواجه نصیرالدین طوسی؟! و کدام خواجه نظام الملک هستند. استالین که از لقب خواجه خوشش نمی آمد خود را به اصرار حسن صباح نامید. تا به خانه برسند به یکدیگر قول دادند که هر یک در آینده به جایی رسید از دو یار دیگر حمایت کند.

درست سه هفته بعد بود که ایرج و بهرام را گرفتند و به جرم متلک گفتن موهای هر دو را از ته تراشیدند. یار سوم – اسد – برای وفای به عهد دو کلاه بره خوشگل خرید تا آن دو بتوانند تا در آمدن موها، سر خود را بپوشانند.

کم کم کوچه تبدیل به محدوده آنان شده بود و هیچ نوجوانی ناشناسی بدون اجازه آنان جرات و قدرت پا گذاشتن به آنجا را نداشت. اسد از اینکه شعبون خان هم دیگر مزاحم الحضور نبود با دم خود گردو می شکست.

ولی آوار همیشه بی خبر بر سر آدمی فرو می ریزد. هنوز چند دقیقه از نشستن آن ها لب جوی آب نگذشته بود که سر و کله شعبون، با همان شلوار خانه که حالا کم کم اسد از دیدن آن خجالت می کشید از جلو و دختربچه کوچکی به دنبال او، از سر کوچه پیدا شد. آه از نهاد اسد برآمد و مطمئن شد که روشنک جارو هم به دم خود بسته است. با این احساس که حریم خلوتشان بار دیگر و این بار سخت تر از پیش شکسته شده فریاد زد:

- این دیگر کیست؟ بفرست برود خانه شان.

روشنک از چشمان سرخ اسد که در حال بیرون جستن از کاسه بود به شدت غضب او پی برد و برای این که موضوع را ماست مالی کرده باشد با خوشحالی اغراق آمیزی گفت:

- مامانش اجازه داد که بیاید پیش من بازی کنیم.

- خیلی خوب، پس باید بروید توی خانه بازی کنید.

اسد با انگشت در جهت در منزل اشاره کرد ولی روشنک جا نزد و گفت:

- اهه ... ما هم می خواهیم لب جوی بنشینیم.

اسد از شدت غضب در شرف گریستن بود. برای این که روشنک را خفه نکند روی خود را برگرداند. نمی دانست بعد از این با دوست سیاهه سوخته ومردنی او که به نظرش شبیه خر خاکی بود چه کند. نردبام با ملایمت گفت:

- ببین روشنک، این خیلی کوچک است. نباید توی کوچه بازی کند.

- نخیر، اصلا هم کوچک نیست. همکلاس خودم است. فقط قدش دراز نیست!

نردبام هم خلع سلاح شد. بنابراین ترجیح داد سکوت کند. همکلاس روشنک کوچک و ریزه میزه بود. انگار با بی حوصلگی کاسه ای بر سرش نهاده و دور آن را قیچی کرده بودند. دور تا دور سرش را موهای صاف، کوتاه و یک دست پوشانده بود و در جلوی چتری کوتاهی پیشانی او را از نظر پنهان می کرد.

چشمانش مثل چشمان گربه برق می زدند، لاغر و ظاهرا خجالتی سر خود را پایین انداخته عین خرچنگی که دنبال آب می گردد کج کج جلو می آمد. ولی وقتی اسد دوباره فریاد زد یا می روید توی خانه یا او برمی گردد به خانه شان، دخترک با کمال پررویی به چشمان او زل زد.

مفهوم این زل زدن به خوبی روشن و آشکار بود. او به هیچ وجه قصد نداشت به خانه برگردد. توفانی برپا شد. اسد در حالی که پا برزمین می کوبید به خانه برگشت و به مادر خود هشدار داد که بعد از این همه خرخوانی حالا قبول نمی کند پرستاری بچه های کودکستانی را بکند و روشنک را تهدید کرد که اگر پایش را در جوی بگذارد قلمش را می شکند.

ایرج و بهرام از دور نگران صحنه بودند و خدا خدا می کردند که اسد بر شعبون خان که سرکشی می کرد پیروز شود. عاقبت روشنک با نهایت جسارت بر سر اسد فریاد کشید و به او یادآوری کرد که کوچه را نخریده است و او هم می خواهد با دوستش در آنجا بازی کند. به محض آن که اسد به طرف او یورش برد که حالا نشانت می دهم روشنک فریاد زد:

- ما ... مان. اسد می خواهد بزند توی سر من.

بلافاصله نیروی کمکی به نفع او وارد کارزار شد. تعادل قدرت به هم خورد و از آن پس فروز آب زیر کاه و بی صدا که سر خود را به علامت مظلومیت کج گرفته بود، پای ثابت کنار جوی آب شد و خود را به جمع آنان تحمیل کرد. او چنان رفتار می کرد که گویی روحش هم خبر ندارد که دعوای اسد و روشنک بر سر حضور او در جوی بوده و از این جهت به غلام بی شباهت نبود.

اسد از فروز متنفر بود.

او بی دلیل با آمدن فروز و نشستن او بر لب جوی آب مخالفت نمی کرد. خوب می دانست که این رشته سر دراز خواهد داشت. در آن تابستان هر وقت اسد و ایرج و بهرام سر و زلف را صفا می دادند تا به سینمای سر خیابان بروند، روشنک هم با لباس آستین پفی خود که بدتر از شلوار پیژامه همیشگی به تنش زار می زد حاضر می شد و غلام نیز در چشم بر هم زدنی دست لاغر فروز را در دست روشنک می گذاشت. لازم نبود از غلام پرسیده شود که وظیفه آوردن فروز را کدام شیر پاک خورده ای به عهده او گذاشته. تازه این مشکل اصلی نبود. مشکل اصلی تهیه بلیت سینمای سرکوچه بود که اغلب فیلم های استثنایی را به نمایش می گذاشت. باید ساعت ها در صف می ایستادند و با جوان هایی مثل خودشان بر سر نوبت دست به یقه می شدند تا بلیت به چنگ آورند. بدتر از آن، وقتی سه یار دبستانی موفق به تهیه پنج یا گاهی شش بلیت – گاه غلام را هم همراه می بردند – می شدند، فروز در راهرو بین صندلی ها کج کج راه می افتاد و اصرار غریبی داشت که بین روشنک و اسد که مثل آتشفشان می جوشید بنشیند و در تمام مدت فیلم با لحنی معصومانه بپرسد:

- بعدش چی میشه.

آنقدر که حتی استالین هم به ستوه می آمد و آهسته در گوش روشنک می گفت:

- ای بابا شعبون خان، بهش بگو ساکت بنشیند.

آخرین تصویری که از تابستان سال های کودکی با پدر و مادرش و صد البته روشنک که فروز را یدک می کشید در ذهن اسد برق می زد، سر پل تجریش بود. بچه ها همگی سوار اتومبیل پدر ایرج می شدند که یک اپل سفید رنگ بود. مادر ایرج هرگز در این گردش ها حضور پیدا نمی کرد. او به قول مادربزرگ فقط به درد آشپزخانه می خورد. پدر و مادر اسد و بهرام با تاکسی می آمدند. سر پل هوا خنک و لطیف و محیط آرام و خلوت بود. چراغ ها اندکی که آنجا را روشن می کردند به آن رمز و راز خاصی می بخشیدند. در خانه های ییلاقی که تک و توک در لا به لای درختان جا خوش کرده بودند، به قول ایرج که کتاب زیاد می خواند، رومانس خاصی وجود داشت. انگار آن خنکی مطبوع از میان چراغ های روشن سکوت آرامش بخش و وسوسه انگیز آن خانه ها پخش می شد.

همچنان که بستنی می خوردند به اتومبیل پدر استالین تکیه می دادند و آرام صحبت می کردند. صدای بلند به شکوه آرام منظره صدمه می زد. فروز سمج بود. وقتی چیزی می خواست ابتدا مظلوم و ساکت گوشه ای می ایستاد و هدف را زیر نظر می گرفت سپس با گردن خمیده، قدم به قدم و آهسته به شخصی که احتمالا می توانست نظر او را برآورده کند، نزدیک می شد و به پای او می چسبید. یک کلام هم حرف نمی زد. چشمان سیاهش که به قول اسد زرق بودند از لا بلای چتری های سیخ سیخی که آنها را پوشانده بودند، مثل چشمان سگ ولگرد دو دو می زد و ترحم همه و تنفر اسد را جلب می کرد. از بخت اسد فروز دست او را خوانده بود. خوب فهمیده بود که اسد به محض آن که حرکت اریب او را به سوی خود می دید برای این که زودتر از شر او که اغلب به پر و پایش می پیچید خلاص شود، حتی اگر لازم بود از پول توجیبی خودش هم شده برای او یک فال گردو یا یک آلاسکا می خرید.

فروز با همان اشتهایی آلاسکا را می خورد که یک ساعت پیش بستنی سرخ و سفید ویلا را بلعیده بود. تنها آن وقت بود که بی صدا می خندید و دندان های خود را بیرون می انداخت. و این نشانه نه تنها ابراز رضایت بلکه لبخند پیروزی بود. فروز خاصیت دیگری هم داشت.

بغض خود را فورا نشان نمی داد. اگر از مسئله ای ناراحت می شد مدتی ساکت چسبیده به روشنک بر لب جوی آب می نشست. مثل مجسمه فراعنه زانوها را جفت می کرد. کف دست ها را بر آنها می نهاد و به روبرو خیره می شد. یک ساعت بعد یا حتی خیلی بیش از آن، مثل این که در تلاش برای فراموش کردن موضوع با شکست رو به رو شده باشد آهسته می لغزید و کف جوی آب می ایستاد. مثل آدمی که چیز ترشی خورده باشد لبهای خود را جمع می کرد. فقط هق هق می کرد و با پشت دستان کوچکش چشمان خود را می مالید و صورت سیاهش را از چرک دست ها سیاه تر می کرد. این گریستن بی صدا آن قدر با سماجت ادامه پیدا می کرد که عاقبت آنچه را خواسته بود تصرف می کرد و چون همیشه از کسی چیزی می خواست، اغلب در حال مشت و مال دادن چشمان خود بود. معمولا روشنک چیزی را که او می خواست از دست دیگران می قاپید و با خشونت کنار او بر زمین می کوبید و بر سرش فریاد می زد:

- خیلی خوب، بیا بگیر.

برای فروز لقبی انتخاب نکردند چون او اصلا به حساب نمی آمد و کسی تحویلش نمی گرفت. همیشه نخودی بود. عجیب این که حتی روشنک هم زیاد با او بازی نمی کرد ولی او دائم مثل طفیلی دنبال روشنک چسبیده بود. بعدها که بزرگ تر شدند، شاید در سال آخر دبیرستان بود یا سال اول دانشکده، موقعی که پسرها ترجیح می دادند به جای نشستن در جوی آب کنار دیوار یا زیر سایه درختی بایستند و در حالی که دست ها را در جیب شلوار کرده و یک پا را به دیوار پشت خود تکیه داده بودند صحبت کنند – که البته نربام و استالین از سوت زدن و متلک گفتن هم غافل نمی شدند – راه خوبی برای از سر باز کردن فروز پیدا کردند.

استالین یک کتاب به او قرض می داد. سر و کله فروز تا یک هفته پیدا نمی شد. وقتی دوباره کتاب به دست، مظلوم و کج کج می آمد کنار استالین می ایستاد و کتاب را به سوی او درار می کرد استالین مثل برق به درون خانه می دوید و با سه تفنگدار، هاکلبری فین، جین ایر یا بابالنگ دراز، برمی گشت.



ادامه دارد ...



برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سید جوادی

نویسنده: سعید کریمی - یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

داستان رنگ تعلق – قسمت هفتم









حالا دیگر اسد آرزو داشت شر روشنک را به نحوی از سر خود کم کند و پس از امتحانات ثلث سوم به تنهایی با ایرج و بهرام توی کوچه بنشیند و بتواند با خیال راحت چشمچرانی کند. ولی مگر روشنک دست بردار بود؛ دائم توی کوچه در میان دست و پای آن ها می لولید. در همین دوران بود که او هم به نوبه خود خیانتی را نسبت به اسد مرتکب شد و حسابی کفر او را بالا آورد.

مدتی بود که روشنک همکلاس تازه ای پیدا کرده بود که در کوچه بالایی زندگی می کردند. حالا که مدرسه ها تعطیل شده بود روشنک هر روز صبح و عصر هر دو پا را در یک کفش می کرد و به زور جیغ و داد و گریه از مادرشان اجازه می گرفت تا به خانه دوستش برود و با او بازی کند. البته یک منطق قوی هم داشت. چرا اسد با دوستانش بازی کند ولی او نباید حتی یک دوست هم داشته باشد؟ مادرشان مثل همیشه تسلیم شد.

روزهای اول صبح زود با غلام می رفت و نزدیک ظهر غلام بیچاره باید به دنبالش می رفت و او را برمی گرداند. ولی کم کم، وقتی که راه را که دور نبود به خوبی یاد گرفت به او اجازه داده شد که تنها به خانه برگردد. اسد در این مورد حامی او بود و می دانست تنها به این وسیله می تواند از شر روشنک خلاص شود. آخرین امتحان اسد، امتحان تاریخ بود.

شب امتحان تا ساعت یک بیدار مانده و پا به پای نادرشاه و آغا محمد خان اسب تاخته، همراه با شاه سلطان حسین آه و ناله کرده و سر به زیر تیغ جلاد سپرده بود. تا می توانست تاریخ تولد و وفات حفظ کرده بود و امیدوار بود به پاس این شب زنده داری در رکاب سلاطین – و به کمک وقایع و تاریخ های مهمی که روی مچ دست خود نوشته بود – حداقل یک نمره پانزده، شانزده به چنگ آورد.

صبح زود برخاست. کت و شلوار خود را پوشید و فراموش نکرد که یقه پیراهن سپید را، مطابق مد روز، روی یقه کت برگرداند. سر و صورت را صفا داد. هوای اواخر اردیبهشت ماه مطبوع بود. در شیشه در راهرو یکبار دیگر سراپای خود را برانداز کرد و به نظرش بی نقص آمد.

مادرش از پشت سر فریاد زد:

- فکر امتحانت باش پسر. فکر نان کن که خربزه آبست.

با بهرام و ایرج که مثل خود او ادعا می کردند حتی یک کلمه نخوانده اند به سوی دبیرستان رفتند. این آخرین امتحان چنان آنان را متوحش کرده بود که حتی دخترها را در صف اتوبوس نمی دیدند.

امتحان آن روز ظاهرا اثر ژرفی بر این سه جوان گذاشت زیرا هنگامی که فارغ از امتحانی که پشت سر گذاشته بودند، و خوشحال از سه ماه تعطیلی که پیش رو داشتند به خانه برمی گشتند، ناگهان به ذهن واقع بین نردبام رسید که وضع آن ها هم بی شباهت به سه یار دبستانی نیست.

بلافاصله بحث در خیابان به صدای بلند بر سر این موضوع در گرفت که کدامیک حسن صباح، کدام خواجه نصیرالدین طوسی؟! و کدام خواجه نظام الملک هستند. استالین که از لقب خواجه خوشش نمی آمد خود را به اصرار حسن صباح نامید. تا به خانه برسند به یکدیگر قول دادند که هر یک در آینده به جایی رسید از دو یار دیگر حمایت کند.

درست سه هفته بعد بود که ایرج و بهرام را گرفتند و به جرم متلک گفتن موهای هر دو را از ته تراشیدند. یار سوم – اسد – برای وفای به عهد دو کلاه بره خوشگل خرید تا آن دو بتوانند تا در آمدن موها، سر خود را بپوشانند.

کم کم کوچه تبدیل به محدوده آنان شده بود و هیچ نوجوانی ناشناسی بدون اجازه آنان جرات و قدرت پا گذاشتن به آنجا را نداشت. اسد از اینکه شعبون خان هم دیگر مزاحم الحضور نبود با دم خود گردو می شکست.

ولی آوار همیشه بی خبر بر سر آدمی فرو می ریزد. هنوز چند دقیقه از نشستن آن ها لب جوی آب نگذشته بود که سر و کله شعبون، با همان شلوار خانه که حالا کم کم اسد از دیدن آن خجالت می کشید از جلو و دختربچه کوچکی به دنبال او، از سر کوچه پیدا شد. آه از نهاد اسد برآمد و مطمئن شد که روشنک جارو هم به دم خود بسته است. با این احساس که حریم خلوتشان بار دیگر و این بار سخت تر از پیش شکسته شده فریاد زد:

- این دیگر کیست؟ بفرست برود خانه شان.

روشنک از چشمان سرخ اسد که در حال بیرون جستن از کاسه بود به شدت غضب او پی برد و برای این که موضوع را ماست مالی کرده باشد با خوشحالی اغراق آمیزی گفت:

- مامانش اجازه داد که بیاید پیش من بازی کنیم.

- خیلی خوب، پس باید بروید توی خانه بازی کنید.

اسد با انگشت در جهت در منزل اشاره کرد ولی روشنک جا نزد و گفت:

- اهه ... ما هم می خواهیم لب جوی بنشینیم.

اسد از شدت غضب در شرف گریستن بود. برای این که روشنک را خفه نکند روی خود را برگرداند. نمی دانست بعد از این با دوست سیاهه سوخته ومردنی او که به نظرش شبیه خر خاکی بود چه کند. نردبام با ملایمت گفت:

- ببین روشنک، این خیلی کوچک است. نباید توی کوچه بازی کند.

- نخیر، اصلا هم کوچک نیست. همکلاس خودم است. فقط قدش دراز نیست!

نردبام هم خلع سلاح شد. بنابراین ترجیح داد سکوت کند. همکلاس روشنک کوچک و ریزه میزه بود. انگار با بی حوصلگی کاسه ای بر سرش نهاده و دور آن را قیچی کرده بودند. دور تا دور سرش را موهای صاف، کوتاه و یک دست پوشانده بود و در جلوی چتری کوتاهی پیشانی او را از نظر پنهان می کرد.

چشمانش مثل چشمان گربه برق می زدند، لاغر و ظاهرا خجالتی سر خود را پایین انداخته عین خرچنگی که دنبال آب می گردد کج کج جلو می آمد. ولی وقتی اسد دوباره فریاد زد یا می روید توی خانه یا او برمی گردد به خانه شان، دخترک با کمال پررویی به چشمان او زل زد.

مفهوم این زل زدن به خوبی روشن و آشکار بود. او به هیچ وجه قصد نداشت به خانه برگردد. توفانی برپا شد. اسد در حالی که پا برزمین می کوبید به خانه برگشت و به مادر خود هشدار داد که بعد از این همه خرخوانی حالا قبول نمی کند پرستاری بچه های کودکستانی را بکند و روشنک را تهدید کرد که اگر پایش را در جوی بگذارد قلمش را می شکند.

ایرج و بهرام از دور نگران صحنه بودند و خدا خدا می کردند که اسد بر شعبون خان که سرکشی می کرد پیروز شود. عاقبت روشنک با نهایت جسارت بر سر اسد فریاد کشید و به او یادآوری کرد که کوچه را نخریده است و او هم می خواهد با دوستش در آنجا بازی کند. به محض آن که اسد به طرف او یورش برد که حالا نشانت می دهم روشنک فریاد زد:

- ما ... مان. اسد می خواهد بزند توی سر من.

بلافاصله نیروی کمکی به نفع او وارد کارزار شد. تعادل قدرت به هم خورد و از آن پس فروز آب زیر کاه و بی صدا که سر خود را به علامت مظلومیت کج گرفته بود، پای ثابت کنار جوی آب شد و خود را به جمع آنان تحمیل کرد. او چنان رفتار می کرد که گویی روحش هم خبر ندارد که دعوای اسد و روشنک بر سر حضور او در جوی بوده و از این جهت به غلام بی شباهت نبود.

اسد از فروز متنفر بود.

او بی دلیل با آمدن فروز و نشستن او بر لب جوی آب مخالفت نمی کرد. خوب می دانست که این رشته سر دراز خواهد داشت. در آن تابستان هر وقت اسد و ایرج و بهرام سر و زلف را صفا می دادند تا به سینمای سر خیابان بروند، روشنک هم با لباس آستین پفی خود که بدتر از شلوار پیژامه همیشگی به تنش زار می زد حاضر می شد و غلام نیز در چشم بر هم زدنی دست لاغر فروز را در دست روشنک می گذاشت. لازم نبود از غلام پرسیده شود که وظیفه آوردن فروز را کدام شیر پاک خورده ای به عهده او گذاشته. تازه این مشکل اصلی نبود. مشکل اصلی تهیه بلیت سینمای سرکوچه بود که اغلب فیلم های استثنایی را به نمایش می گذاشت. باید ساعت ها در صف می ایستادند و با جوان هایی مثل خودشان بر سر نوبت دست به یقه می شدند تا بلیت به چنگ آورند. بدتر از آن، وقتی سه یار دبستانی موفق به تهیه پنج یا گاهی شش بلیت – گاه غلام را هم همراه می بردند – می شدند، فروز در راهرو بین صندلی ها کج کج راه می افتاد و اصرار غریبی داشت که بین روشنک و اسد که مثل آتشفشان می جوشید بنشیند و در تمام مدت فیلم با لحنی معصومانه بپرسد:

- بعدش چی میشه.

آنقدر که حتی استالین هم به ستوه می آمد و آهسته در گوش روشنک می گفت:

- ای بابا شعبون خان، بهش بگو ساکت بنشیند.

آخرین تصویری که از تابستان سال های کودکی با پدر و مادرش و صد البته روشنک که فروز را یدک می کشید در ذهن اسد برق می زد، سر پل تجریش بود. بچه ها همگی سوار اتومبیل پدر ایرج می شدند که یک اپل سفید رنگ بود. مادر ایرج هرگز در این گردش ها حضور پیدا نمی کرد. او به قول مادربزرگ فقط به درد آشپزخانه می خورد. پدر و مادر اسد و بهرام با تاکسی می آمدند. سر پل هوا خنک و لطیف و محیط آرام و خلوت بود. چراغ ها اندکی که آنجا را روشن می کردند به آن رمز و راز خاصی می بخشیدند. در خانه های ییلاقی که تک و توک در لا به لای درختان جا خوش کرده بودند، به قول ایرج که کتاب زیاد می خواند، رومانس خاصی وجود داشت. انگار آن خنکی مطبوع از میان چراغ های روشن سکوت آرامش بخش و وسوسه انگیز آن خانه ها پخش می شد.

همچنان که بستنی می خوردند به اتومبیل پدر استالین تکیه می دادند و آرام صحبت می کردند. صدای بلند به شکوه آرام منظره صدمه می زد. فروز سمج بود. وقتی چیزی می خواست ابتدا مظلوم و ساکت گوشه ای می ایستاد و هدف را زیر نظر می گرفت سپس با گردن خمیده، قدم به قدم و آهسته به شخصی که احتمالا می توانست نظر او را برآورده کند، نزدیک می شد و به پای او می چسبید. یک کلام هم حرف نمی زد. چشمان سیاهش که به قول اسد زرق بودند از لا بلای چتری های سیخ سیخی که آنها را پوشانده بودند، مثل چشمان سگ ولگرد دو دو می زد و ترحم همه و تنفر اسد را جلب می کرد. از بخت اسد فروز دست او را خوانده بود. خوب فهمیده بود که اسد به محض آن که حرکت اریب او را به سوی خود می دید برای این که زودتر از شر او که اغلب به پر و پایش می پیچید خلاص شود، حتی اگر لازم بود از پول توجیبی خودش هم شده برای او یک فال گردو یا یک آلاسکا می خرید.

فروز با همان اشتهایی آلاسکا را می خورد که یک ساعت پیش بستنی سرخ و سفید ویلا را بلعیده بود. تنها آن وقت بود که بی صدا می خندید و دندان های خود را بیرون می انداخت. و این نشانه نه تنها ابراز رضایت بلکه لبخند پیروزی بود. فروز خاصیت دیگری هم داشت.

بغض خود را فورا نشان نمی داد. اگر از مسئله ای ناراحت می شد مدتی ساکت چسبیده به روشنک بر لب جوی آب می نشست. مثل مجسمه فراعنه زانوها را جفت می کرد. کف دست ها را بر آنها می نهاد و به روبرو خیره می شد. یک ساعت بعد یا حتی خیلی بیش از آن، مثل این که در تلاش برای فراموش کردن موضوع با شکست رو به رو شده باشد آهسته می لغزید و کف جوی آب می ایستاد. مثل آدمی که چیز ترشی خورده باشد لبهای خود را جمع می کرد. فقط هق هق می کرد و با پشت دستان کوچکش چشمان خود را می مالید و صورت سیاهش را از چرک دست ها سیاه تر می کرد. این گریستن بی صدا آن قدر با سماجت ادامه پیدا می کرد که عاقبت آنچه را خواسته بود تصرف می کرد و چون همیشه از کسی چیزی می خواست، اغلب در حال مشت و مال دادن چشمان خود بود. معمولا روشنک چیزی را که او می خواست از دست دیگران می قاپید و با خشونت کنار او بر زمین می کوبید و بر سرش فریاد می زد:

- خیلی خوب، بیا بگیر.

برای فروز لقبی انتخاب نکردند چون او اصلا به حساب نمی آمد و کسی تحویلش نمی گرفت. همیشه نخودی بود. عجیب این که حتی روشنک هم زیاد با او بازی نمی کرد ولی او دائم مثل طفیلی دنبال روشنک چسبیده بود. بعدها که بزرگ تر شدند، شاید در سال آخر دبیرستان بود یا سال اول دانشکده، موقعی که پسرها ترجیح می دادند به جای نشستن در جوی آب کنار دیوار یا زیر سایه درختی بایستند و در حالی که دست ها را در جیب شلوار کرده و یک پا را به دیوار پشت خود تکیه داده بودند صحبت کنند – که البته نربام و استالین از سوت زدن و متلک گفتن هم غافل نمی شدند – راه خوبی برای از سر باز کردن فروز پیدا کردند.

استالین یک کتاب به او قرض می داد. سر و کله فروز تا یک هفته پیدا نمی شد. وقتی دوباره کتاب به دست، مظلوم و کج کج می آمد کنار استالین می ایستاد و کتاب را به سوی او درار می کرد استالین مثل برق به درون خانه می دوید و با سه تفنگدار، هاکلبری فین، جین ایر یا بابالنگ دراز، برمی گشت.



ادامه دارد ...



برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سید جوادی

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

   قطار می رود.....تو می روی

   تمام ایستگاه می رود

     و من چقدر ساده ام...

 که سال های سال

در انتظار تو

  کنار این قطار رفته ایستا ده ام

و همچنان   

      به نرده های ایستگاه رفته

      تکیه داده ام !!!

                                         " زنده یاد قیصر امین پور "

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

دشت هایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هیچ ، می چرد گاوی در کرد.

سایه هایی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است ، که مرا می خواند."

                                                       "زنده یاد سهراب سپهری"

نویسنده: سعید کریمی - جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

امروز با خیام

 

امروز که نوبت جوانی من است

 

می نوشم که از آنکه کامرانی من است

 

عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است

 

تلخ است، از آنکه زندگانی من است

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

روز آخر دلتنگی

 

وقتی دلت میگیرد ، وقتی اشک از چشمانت میریزد ، تمام غم و غصه های دنیا

 

در قلبم مینشیند!

 

وقتی که تنهایی ، وقتی که در کوچه پس کوچه های دلتنگی سرگردانی ،

 

بدان که مثل من در حسرت لحظه ی دیداری!

 

من که میدانم عاشق بارانی ، چشم به راه ابرهای آسمانی ،

 

راز قلب تو در این  لحظه بیقراری ، دلگیر نشو از این شب مهتابی!

 

به یاد روزهای آشنایی ، سردرگرم و پریشانی که چرا پایان نمی یابد

 

حبس در زندان تنهایی!

 

رها میشود دلتنگی ها ، میسوزد غم نامه ی انتظار و بیقراریها ،

 

و می آید روز آزادی از زندان تنهایی ها!

 

تنها باید به انتظار غروب خورشید فاصله ها ماند تا

 

مهتاب شبهای در کنار هم بودن طلوع کند!

 

صدای تو می آید ، نگاه من از راه میرسد ، عطر و بوی تو را حس میکنم ،

 

و بر روی روز آخر خطی سرخ میکشم!

http://daftareshghee.persiangig.com/image/497bdpg.jpg

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸

روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم.

من سیمرغی هستم که عاشقانه می خواهد به قاف پرواز کند..

کار من پرواز به قاف نیست..

یعنی عادتش را ندارم...

اما دلم می خواهد و این پرواز را دوست دارم..

به قله نزدیک می شوم..

خستگی , فرتوتم  می کند ..

با تلنگری بالها را می بندم ..

سقوط می کنم.

این پرواز مدتهاست ادامه دارد.. از ارتفاع بسیار پایین شروع کردیم.. و من هی یاد گرفتم بالاتر بپرم..

سرانجام روزی یاد خواهم گرفت چطور به قله که رسیدم در آن اتراق کنم و از هرآنچه می بینم,  لذت ببرم.

نویسنده: سعید کریمی - چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸

"زندگى مشترک"

 

ازدواج نقطه آغاز شیرین زندگی مشترک دو نفر است.

 

اوایل زندگی، آن قدر به من علاقه داشت که حتی حاضر نبود، بدون من غذا بخورد، علاقه همسرم به حدی بود که روزی چند بار از محل کارش با من تماس می گرفت. نکات فوق، نمونه ای از جملاتی است که بارها از زوج ها شنیده می شود. آیا شما هم فکر می کنید علاقه همسرتان کم شده است؟ یکی از مواردی که موجب بروز آسیب های جدی در ارتباط زوج ها می شود، این است که یکی از آن ها، یا حتی هر دو طرف، احساس می کنند، همسرشان به آن ها بی توجه شده یا علاقه اش کاهش یافته است. فردی که چنین تصوری دارد، احساس بی ارزشی می کند، یا حتی احساس امنیت خود را نسبت به زندگی مشترک از دست می دهد. این احساس، زمانی نقش تخریبی بیش تری پیدا می کند که زن یا شوهری که این نگرش را دارد، سعی کند رفتار فرد مقابل را با بی توجهی جُُُُُُُُُُُُُُُُبران کند. بسیاری از افرادی که به همسر خود بی توجهی می کنند، دلیل رفتاشان را گرفتاری های روزمره ذکر می کنند، در حالی که اگر ما بدانیم ایجاد ارتباط رضایت بخش با همسر، موجب می شود در مقابله با مشکلات نیز قدرت بیش تری داشته باشیم، هر گز محبت خود را از او دریغ نخواهیم کرد.

 

در ادامه، ذکر این نکته بایسته است که ابراز علاقه در هر دوره، شکلی متفاوت می یابد. به زبان دیگر، شاید همسر شما هنوز به شما ابراز علاقه می کند، ولی شکل آن با گذشته متفاوت شده است. مثلاً شاید زمانی که امکان آن فراهم بود، هر هفته با یکدیگر به تئاتر می رفتید، ولی شاید امروز دوست دارد با شما بیش تر صحبت کند. از سوی دیگر، یکی از اشتباهات رایج به ویژه در میان زوج های جوان این است که رفتارهایی را ابتدای ازدواج انجام می دهند که امکان ادامه آن وجود ندارد؛ مثلاً وقتی شما و همسرتان با هم در یک ظرف غذا می خورید و این را نشانه عشق به یکدیگر می دانید، مطمئن باشید این رفتار را در آینده ای نه چندان دور باید ترک گویید یا اگر چند بار در روز با همسرتان تماس می گیرید، ممکن است در وضعیتی قرار گیرید که امکان ادامه این عمل وجود نداشته باشد. در این حالات، مشکل از آن جا شروع می شود که زن یا شوهر، ترک این رفتار را به حساب کم علاقه شدن همسر خود بگذارند. بنابراین، توصیه می شود حتماً رفتارهایی را انجام دهید که امکان ادامه آن وجود داشته باشد. این وضعیت گاهی درباره خرید هدایا هم صادق است. به صورتی که افراد معمولاً اوایل ازدواج هدایای گران قیمتى به همسر خود می دهند، در حالی که سال های بعد، امکان خرید چنین هدایایی را از دست می دهند. این نیز یکی از مواردی است که موجب می شود برخی همسران احساس کنند علاقه طرف مقابل به آن ها کم شده است. اگر می خواهید لذت بیش تری از زندگی مشترک ببرید، حتماً به نکات زیر عمل کنید:

 

1 - از ابراز علاقه به همسرتان خجالت نکشید. ابراز علاقه نشانگر میزان دوست داشتن شماست.

 

2 – نگویید علاقه ام را با رفتارم نشان می دهم. برای ابراز علاقه باید از کلمات استفاده کرد.

 

3 – هیچ گاه اجازه ندهید مشکلات زندگی، شما را از همسرتان دور کند.

 

4 – همیشه ابراز علاقه به همسر، بهترین هدیه به اوست. این هدیه مجانی را از او دریغ نکنید.

 

5 – اگر در ابراز علاقه به همسرتان ناتوان هستید یا روش آن را نمی دانید، حتماً به یک مشاوره امور خانواده مراجعه کنید.

 

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

 

عشق یعنی انفجار احساسات

 

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

 

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

 

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

 

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها با او رفتار کنی

 

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

 

عشق یعنی وقتی با او هستى خیلی خیلی به خودت برسی

 

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

 

عشق یعنی هدایتش کنى تو یک مسیر درست

 

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

 

عشق یعنی از رفتارش تعریف کنی

 

عشق یعنی من و تو ما می شویم

 

عشق یعنی حرفشو باور کنی

نویسنده: سعید کریمی - پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

رقص آرام

 

This is a poem

 

 

 

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.

written by a teenager with cancer.

 

She wants to see how many

people get her poem.

 

 

او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

 

It is quite the poem. Please pass it on.

این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.

This

poem was written by a terminally ill young girl in a

New York

Hospital

این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است

It was sent

by

و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید

 

 

 

a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement

AFTER THE POEM.

 

 

SLOW DANCE

رقص آرام

Have you ever

watched kids

 

 

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

 

 

On a merry-go-round?

 

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

 

 

Or listened to

the rain

 

 

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

 

 

Slapping on the ground?

 

 

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

 

 

Ever followed a

butterfly's erratic flight?

 

 

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

 

 

Or gazed at the sun into the fading

night?

 

 

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

 

 

You better slow down.

 

 

کمی آرام تر حرکت کنید

 

Don't dance so

fast.

 

 

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

Time is short.

 

 

زمان کوتاه است

The music won't

last

 

 

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

 

Do you run through each day

 

On the

fly?

 

 

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

When you ask How are you?

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

Do you hear the

reply?

 

 

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

When the day is done

هنگامی که روز به پایان می رسد

Do you lie in your

bed

 

 

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

With the next hundred chores

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

Running through

your head?

 

 

در کله شما رژه روند؟

You'd better slow down

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

Don't dance so

fast.

 

 

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

Time is short.

زمان کوتاه است.

 

 

The music won't

last. موسیقی دیری نخواهد پائید

Ever told your child,

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

 

 

We'll do it

tomorrow?

"فردا این کار را خواهیم کرد"

 

 

And in your haste,

و آنچنان شتابان بوده اید

Not see

his

 

 

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

sorrow?

 

Ever lost touch,

تا بحال آیا بدون تاثری

Let a good

friendship die

 

 

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

Cause you never had time

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

 

 

or call

and say,'Hi'

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

You'd better slow down.

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

Don't dance

so fast.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

Time is short.

زمان کوتاه است.

The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.

 

When you run so fast to get somewhere

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

You

miss half the fun of getting there.

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

When you worry and hurry

through your day,

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

It is like an unopened

gift....

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

Thrown away.

 

Life is not a

race.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

Do take it slower

کمی آرام گیرید

Hear the

music

به موسیقی گوش بسپارید،

Before the song is over.

 

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

 

 

 

 

 

FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL

COUNT.

 

ایمیل های فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد.

 

 

Dear All: PLEASE pass this mail on to everyone you know -

even to those you don't know! It is the request of a special girl who will

soon

leave this world due to cancer.

 

دوستان عزیز: لطفا این ایمیل را برای همه کسانی که می شناسید و حتی آنها که نمی شناسید بفرستید! این تقاضای دختری است که به خاطر سرطان بزودی جهان را بدرود خواهد گفت.

 

 

This young girl has 6 months left

to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling

everyone to

live their life to the fullest, since she never will.

 

 

تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند.

 

 

She'll

never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a

family of her own.

 

 

او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.

 

 

By you sending this to as many people as

possible, you can give her and her family a little hope, because with every

 

 

شما با فرستادن این ایمیل به افراد دیگر می توانید کمی امید به او و خانواده اش هدیه کنید  زیرا

 

 

name

that this is sent to, The American Cancer Society will donate 3 cents per

name

با ازای تعداد افرادی که این ایمیل به آنها فرستاده شود، انجمن سرطان امریکا 3 سنت

 

برای معالجه و بهبود او اختصاص خواهد داد.

 

to her treatment and

 

 

 

recovery plan. One guy sent this to 500 people! So I

know

that we can at least send it to 5 or 6. It's

not even your money, just

your time!

نویسنده: سعید کریمی - جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

وقتی که عاشقم شدی

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود

تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود

تنگ بلوری دلت درست مث دل من

کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود

وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی

توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود

چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم

که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟

تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید

راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود

دیگه نه از تو خبی بود ،‌ نه از آرزوهات

قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود

یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و

اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود

تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی

عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود

نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی

کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود

قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت

کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود

 

مریم حیدرزاده

 

نویسنده: سعید کریمی - چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
یک نکته از دکتر علی شریعتی بنام آفریننده زیبایی ها از کوچکی یاد گرفته بودم گه هر وقت نام امام زمان میاد مثل وقتی که معلم مدرسه مان میاد توی کلاس به خودم بر پا بدم حتی بعضی وقت ها توی تنهایی خودم و زمانی که به اون فکر می کردم.... ....بعضی وقت ها توی تنهایی هم خودم رو ملزم به بر پا کردن میدونستم ! همیشه توی دلم از اون می ترسیدم ! ترسی مملو از احترام ! اون کیه که همه به نامش بلند می شند ؟ راستش همیشه هم برام سوال بزرگی بود ... اون کیه که اینقدر عزیز هست .... براش بزرگترین جشن تولد رو میگیریم ، با آوردن اسمش توی زنگ دینی و هر جای رسمی و غیر رسمی بر پا می دیم ، صلوات می فرستیم و .... بعدها که جسورتر شدم یک روز از معلم دینی پرسیدم : - امام زمان کیه -گفت امام منتظر! - گفتم منتظر چی ؟ - گفت منتظر ظهور ! - گفتم که بیاد چی کار کنه ؟ - گفت تا بیاد جهان رو از ظلم و نابرابری نجات بده ! .....با نارضایتی خودم رو به کناری می کشاندم و می گفتم این چه جور امام منتظری هست ! خدا سال منتظره تا دنیا غرق کثافت بشه بعد بیاد اون رو درست کنه.... خوب همین امروز بیا و کار رو برای خودت سخت تر نکن .... تا دست روزگار من رو با یک نوشته آشنا کرد... .....انتظار مذهب اعتراض فلسفه امام منتظر و فلسفه منتظران صالح !
نویسنده: سعید کریمی - دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

دو خورشید زرد

می دمید از بلندای بام

بر آن پرده روشن لاجورد

چو از بام ایوان می افراخت قد

چو از لای پیچک می افروخت چشم

به گنجشک ها درمیافکند هول

ز پروانه ها بر می انگیخت گرد

سبک مخملی بود هنگام مهر

گران آتشی بود هنگام خشم

هم آهنگ باد

به وقت گریز

همانند برق

به گاه نبرد

پلنگی که ناگه فرو می جهید

چو آوار از آٍمان بردرخت

کنون پیش پایم فتاده ست زار

شکسته ست سخت

دو خورشید زردش به حال غروب

نگاهش گلی زیر پای تگرگ

تنش گوییا از بلندای بام

فروجسته

اما نه روی شکار

که درکام مرگ

سحرها هنوز

سحرها همیشه

دو خورشید زرد

بر آن پرده لاجورد

 

 
نویسنده: سعید کریمی - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
نویسنده: سعید کریمی - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و ...

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود

 

نویسنده: سعید کریمی - چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

هدیه دوست

 

گلی را که دیروز

به دیدار من هدیه آوردی ای دوست

دور از رخ نازنین تو

امروز پژمرد

همه لطف و زیبایی اش را

که حسرت به روی تو می خورد و

هوش از سر ما به تاراج می برد

گرمای شب برد

صفای تو اما گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بی خزان

گل تا که من زنده ام ماندگار است

 

 

فریدون مشیری

 

نویسنده: سعید کریمی - چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

دریچه ها

 

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز اینده

عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه

بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه

کنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نهمهر فسون ، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

 

 

م.اخوان ثالث

 

نویسنده: سعید کریمی - چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧

چراغی در افق

 

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین برکنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

 

 

فریدون مشیری

 
نویسنده: سعید کریمی - یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش ، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه (افلاطون)

*********************************************************

اتل متل جدایی ... عروسکم کجایی ؟

گاو حسن پریشون ... یه دل داره پر از خون

عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار ... یه دنیا غصه بردار

سمشو بذار بچگی ... تا آخر زندگی

هاچین و واچین تموم شد ... عمر منم حروم شد

*********************************************************

نویسنده: سعید کریمی - سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧

آهنگ جدید ، زیبا و بسیار شاد امین رضایی به نام دستها بره بال

آهنگ با کیفیت 128 MP3

نویسنده: سعید کریمی - سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧

آهنگ جدید ، زیبا و بسیار شاد کیارش اشعریون و امیر بیکس به نام بیا بیا

دانلود

نویسنده: سعید کریمی - چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

 

 

شرک نه بی دینی است که دین است و مذهبی که همیشه به عناوین و القاب گوناگون و بطور رسمی بر جامعه های بشری حاکم بوده است.

 

چند خدایی ، دو خدایی ، والی بی نهایت و این خدایان ممکن است بتی چند ، رب النوع ها ، ارواح یا نیروهای ماوراءالطبیعه باشند.

 

شرک عبارت است از یک جهان بینی مبتنی بر چند خدا و چند قدرت مختلف برای اینکه جامعه ای مبتنی بر چند طبقه موجه ، طبیعی ، ازلی ، لا یتیغر ، ابدی و مقدس جلوه داده شود.

 

هر خدایی نماینده نژادی بود چنانکه «زئوس» ، «یهوه» ، «بعل» ، «ویشنو» .

 

پس شرک خدایی مذهبی است برای توجیه شرک نژادی. بنابر این شرک اجتماعی انعکاسی است از شرک الهی .

 

شرک مذهب چندخدایی است برای توجیه نظام چند نژادی ، چند طایفه ای ، چند طبقه ای برای مقدس و دینی کردن این همه.

 

شرک در طول تاریخ ابزار دست طبقه حاکم بوده است که از تضاد طبقاتی ، نژادی ، طایفه ای همیشه علیه مردم استفاده کند.

(تاریخ و شناخت ادیان ۱ ص ۳۱۸ و ۳۲۰ )

 

نویسنده: سعید کریمی - جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

 

 

" گمشده"

هر کسی گمشده ای دارد ،

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست ،

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه میتوانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش میکنند ،هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت.

.........

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود .

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

....... حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمیگوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن ،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال کفتن فرود نمی آورند.

........... و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت.

........... و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت .

 

نویسنده: سعید کریمی - شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

جمله هفته
ادیسون: هیچ چیز واقعا خراب نیست!!!حتی ساعتیکه از کار افتاده دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد

نویسنده: سعید کریمی - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
نام ترانه : "آفتابی‌" راهی‌ نمونده‌ ، نازنین‌ ! باید به‌ دریا بزنیم‌ !باید از این‌ خواب‌ِ بلند ، یه‌ پُل‌ به‌ رؤیا بزنیم‌ !راهی‌ نمونده‌ نازنین‌ ! راه‌ِ ستاره‌ سَد شده‌ !تو امتحان‌ِ سادگی‌ ، قلب‌ِ من‌ُ تو رَد شده‌ !راهی‌ نمونده‌ باید از بغض‌ِ ترانه‌ بگذریم‌ !غصه‌ نخور ! ما دوتا از سایه‌ها آفتابی‌تریم‌ !راهی‌ نمونده‌ ، رفتنت‌ آخرِ قصه‌ی‌ منه‌ !اما چراغ‌ِ یادِ تو ، تو شب‌ِ قصه‌ روشنه‌ ! خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! نبض‌ِ غزل‌ رُ زنده‌ کن‌ !دوباره‌ تو بازی‌ِ دل‌ ، بغض‌ِ من‌ُ برَنده‌ کن‌ !خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! اوج‌ِ صدای‌ من‌ کجاست‌ ؟حروف‌ِ پاک‌ اسم‌ِ تو ، کجای‌ این‌ ترانه‌هاس‌ ؟با هم‌ کلیدِ نقره‌ رُ تو کوچه‌ پیدا می‌کنیم‌ !واژه‌ی‌ زنده‌گی‌ رُ با ترانه‌ معنا می‌کنیم‌ !خاطره‌های‌ خفته‌ رُ دوباره‌ بیدار می‌کنیم‌ !عشق‌ُ تو هر ترانه‌یی‌ صد دفه‌ تکرار می‌کنیم‌ ! هنوزم‌ نبض‌ِ غزل‌ نبض‌ِ قدمهای‌ منه‌ !هنوزم‌ قلب‌ِ ترانه‌ توی‌ سینه‌م‌ می‌زنه‌ !نازنین‌ ! خسته‌ نشو ! تو آینه‌ می‌رسیم‌ به‌ هم‌ ،طپش‌ِ ترانه‌ها فاصله‌ها رُ می‌شکنه‌ !  یغما گلرویی
سعید کریمی
با سلام خوشبختی ما در سه جمله است: تجربه از دیروز استفاده از امروز امید به فردا... ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم. حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا از دکتر علی شریعتی *** یافتن آب به عشق است نه به سعی اما پس از سعی ***
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :






Powered by WebGozar

تبلیغات کلیکی سامانه گوگل پلاس و افزايش بازديد
چتروم جرقه ايراني باكس كارت شارژ به قيمت دولتي و نمايندگي ايرانسل و همراه اول
كارت شارژ كارت شارژ به قيمت دولتي و نمايندگي ايرانسل و همراه اول