يک نفس!

تا مرز لحظه هاي صميمانه، يك نفس تا كنج خلوت دل ديوانه، يك نفس از التهاب يك دل افسرده و غريب تا انفجار اشك غريبانه، يك نفس تا پر كشيدن از تب باراني غروب با بالهاي زخمي و بي دانه، يك نفس از جمع بي دلان غزل خوان و باده نوش تا بي كسي به گوشه ي ميخانه، يك نفس تنها رها شديم در اين وادي غريب تا پر كشيدن از غم ويرانه، يك نفس شمعي به پيكر دلمان شعله مي زند تا مرگ ناگهاني پروانه، يك نفس انگار عرش گريه كنان نعره مي زند تا اتفاق روشن افسانه، يك نفس

/ 0 نظر / 5 بازدید