ساحل آرامش

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...» سلام خدمت دوستای گل و عزیزم ببخشید اگه دیر می یام پیشتون ( وبلاگاتون ) یا پی ام و ایمیلاتونو دیر جواب می دم . ایشالا یه روز بتونم این همه محبت شمارو جبران کنم . بازم برگشتم با یه سری متن دیگه . امیدوارم که خوشتون بیاد . همه شمارو دوست دارم . به زودی به همه شما سر می زنم راستی نظر یادتون نره

/ 0 نظر / 3 بازدید