رهسپار

سپیده دمان ، قدم زنان به سوی سرزمین نیستی رهسپار می شدم در خود بودم ، در پریشانیم ، در تب و تاب تنهاییم ، و در سرانجام زندگانیم از جانب روزگار پریشان حال شنیدم که با آهی سوزناکتر از درد جدایی ، فریاد می کشید در چمن زار سرزمین تلخ و گسسته ، وجودم را پهن کرده و در اندیشه ای عمیق فرو رفتم ! رهسپار و مسافر کدام دیار باشم ؟ کدام نخلستان باشم ؟ کدام بیشه ؟ و چه کسی را شریکی در این سفر ابدیت ، همراه و همسفر دانم !!! چه کسی همسفر و همدرد من خواهد بود؟ چه کسی توان خواهد داشت تا ندای مرا که سکوت بی کسیم بود ، گوش فرا دهد؟ چه کسی؟ رهسپار کدام غریبستان و غربتستان شوم که یاری از جانب بیشه عشق ، خود را توان ماندن در آن را ، داشته باشد !!! زندگی خاکی و تلخ و شور انگیز را ، کی وداع خواهم گفت و خود را همسفر با روزگار ابدیت خواهم ساخت ؟ رهسپار نیستی خواهم شد ، رهسپار غریبستانی خواهم شد که عاشقی را در آن سرزمین نیابم عاشقی را نیابم که درد عشقش را برایم نقل کند ! آری نگریستن به عشق ، برایم درد آور و غم انگیز تر است ... نگریستن به تنهایی، سکوت،خیال، رنج، وداع، و آه و سوز زندگی برایم سخت است و : شعله ور تر !

/ 0 نظر / 5 بازدید